روزهای تابستونی...
به ناه خدا...
روزهای آخر تابستون گرم نودو سه داره میگذره... فعلا قدر روزای آخر تعطیلات و نمیدونی... چیزی به محصل شدنت نمونده...به سرعت برق و باد میرسن روزایی که آماده میشی بری مدرسه...
خودت که مرتب تکرار میکنی که مهد نمیری... اصلا دوسش نداری.... ولی میری مدرسه... مشقاتو مینویسی...
بعد میری یه دفتر میاری و شروع میکنی به نوشتن یه چیرایی که مثلا مشقن!!! من فدای اون دست خطت ... بی صبرانه منتظر دیدنشم
این روزا سفسطه میکنی به معنای واقعی کلمه...
میگم: حواستو یه لحظه پرت کن تا پازلتو بچینم.... میگی:اگه حواسمو پرت کنم میره زیر مبلی یخچالی چیزی... بعد نمیتونم پیداش کنم... همش باید بگردیم... بذار الان ببینم پازلمو!!!
میگم: هله هوله نخور دلت درد میگیره... میگی: دوست دارم دلم درد بگیره
میگم: اونوقت باید بریم دکتر میگی: خوب بریم من دلم تنگ شده براآقای دکتر!!!
میگم شاید آمپولم بزنه ها میگی: عیب نداره امپولاش بچه گونه ست... درد نداره!!!
قبل از بیرون رفتن میگم بیا دست و صورتت و بشورم خودکاری کردی... میگی: مامان واقعا نمیدونی آب کمه... فقط برا خوردنه... میخوای تا وقتی من هفت سالم بشه دیگه آب نداشته باشیم!!!
میگم بردیا نباید آدامس و قورت بدی میگی: گلوم سوراخه خودش میره پایین... به من چه؟!!
میگی مامان دفترم و پیدا کردم... نوکرتم... خودکارمم شما پیدا کن!!! (آحه این چه ادبیاتیه مادررررر!!!)
علاقه مند به قصه گفتن و شنیدن... انقدر دقیق گوش میکنی و حفظ میکنی و میری تو بطن فصه که ما هم از قصه گویی برای تغییر رفتارت استفاده میکنیم... شدیدا جواب میده...
خیلی بانمک بود... که نشسته بودی روبروی عمو... یه بشقاب بزرگ انگور رو دونه دونه میخوردی و مرتب میگفتی: عمو بگو... گوش میدم
برام خیلی لذت بخشه.... خییییلی
برقا مون قطع شده... تو اتاقتی... از تو اتاقت با صدای بلند میگی: مامان نترسیا من پیشتم!!! بعد جملات خودمو تحویلم میدی که تو تاریکی همون چیزایی هست که تو روشنایی هست ترس نداره که! فقط مواظب باش!
میگم: وای جقدر گرممه... بدو بدو اومدی دستای خوشگلتو گذاشتی رو پیشونیم و میگی: ببینم تبت داغه؟؟؟ مامان گلم مریض نباشه!
بردیا.... پسرکم...
بخدا این جور موقع ها دلم میخواد سر به کوه و بیابون بذارم.... من فدای این همه احساست
جدیدا... قبل از اینگه در خواسستتو بگی قبلش میگی حالا که سراپایی این کارو بکن!!!
مثلا نصفه شب بیدار میشی میگی: مامان سراپایی؟ یه لیوان آب بده... نشستم رو مبل و دارم و گوشی تلفن دستمه ... میگی سراپایی؟ سی دی منو بذار ببینم!
روز تولد امام رضا شکلات پخش میکردیم... آخرش گفتی: همش میگن قبول باشه... قبول باشه... یعنی چی؟؟ مرتب سوال میکردی: کیک تولد امام رضا چه شکلیه؟؟؟ ما جشن تولدش دعوت نبودیم؟؟؟ بادکنکاش چه رنگیه؟؟ آخ که من میمیرم برا این نگاه بچگونه به همه چی! امام رضا خودت نگهدار این قند عسل باش
این روزا به محض اینکه میخوام آشپزی کنم... یه کوچولوی سه سال و جند ماهه بدو بدو یه چهار پایه میاره... با دقت نگاه میکنه ... گاهی هم کمک میکنه...دستاش معجزه میکنه... خوراکمون میشه خوشمزه و بهشتی...
کوجولوی سه سالمون میگه: میخوام بزرگ شدم آشپزی(منظورت آشپزه) بشم...من بلدم میزرا قاسمی بپزم... باید بادنجونو کباب کنیم... نباید سرخ کنیم!!
آخه تو چقدر همدان و دوست داری! زادگاه پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها
توی مسیر هموان همش میگفتی: حرف نزنید... ساکت باشید تا زود زود برسیم! نزدیک که شدیم سرت و از شیشه بیرون گرفتی و گفتی: وااای بوی علف میاد... من انقدر بوی علف دوست دارم
با همین لحن... با یه احساس عمیق... روحیه لطیف ت برام ارزشمنده...
همدان که میریم کیف میکنی... یه چوب بلند گردو همراه همیشگی توئه... بی صبرانه منتظر رسیدن گردوهایی... فکر کنم جای همه گردو ها رو روی درخت حفظی... با قاصدک تازه آشنا شدی... چه ذوقی میکنی وقتی یه قاصدک میگیری دستت و محکم فوت میکنی... پرواز دونه دونه قاصدکها رو تماشا میکنی و بازم دنبال یه قاصدک دیگه...
خلاصه موقع برگشتن هم بغضت اذیتم میکنه... ولی چاره ای نیست دیگه!!! دلت میمونه تو همدان و خودمون برمیگردیم تهران
اوایل مهر بود که با خاله داشتیم در مورد این صحبت میکردیم که همه بچه ها ... در دوران کودکی... یه بار دست به قیچی بردن و موهاشونو صفا دادن!!
دو روز بعد ازون قضیه... مینی واش رو روشن کرده بودم که دیدم اومدی پیشم و بر و بر داری نگام میکنی!! گفتی مامان من شیکم؟؟ خوش تیپم؟؟ ببین موهامو کوتاه کردم!
خدای من... فقط داشتم نگات میکردم... میخواستم جدی باشم ولی نمیتونستم جلو خندمو بگیرم!! گفتم چرا اینکارو کردی کچل شدی... میخوایم بریم عروسی
و تو با اعتماد به نفس زیادی گفتی: خودم کوتاه کردم... بلد بودم ... میدونم میخوایم بریم عروسی!!
کلی خندیدیم با بابایی.. سعی کردیم قانع بشی که دیگه دست به قیچی نزنی...
......................................................................................................................................................
پسر بهاری سه سال و چهار ماهه ما
میخوام که همیشه شاد باشی... بخندی...شیک باشی و موقشنگ... آشپز باشی.... شیرین زبون باشی...عاشق طبیعت باشی و خوش بگذرونی...
سالم باشی... سالم و با نشاط...



روزهای تابستونی... 


